خرید بک لینک

امیدوارم این همه زمان، نشستن در تاریکی باعث اختلالی در بینایی ام نشده باشد. سیاه و قرمز. این رنگ های آغشته به جنگ. اما من در صلحی ساکت و ساکن عصر هایم را اینجا سپری میکنم. اتاق سه در چهار نموری که گچ های سقفش پاره پاره است و انگار نقشه ای راز آلود در سقفش نقش بسته. مرطوب است. اینجا عکس هایم را ظاهر میکنم. دران سینک زهوار در رفته ی روبرو. صندلی ام این گوشه ی اتاق است. نمی آیم برای ظاهر کردن عکس. می آیم چون اینحا ترسناک است. و قوی ترین حس آدمی ترس است. اینجا که می آیم حس میکنم هنوز زنده ام. آری، راه خوبی برای احساس سرزندگی نیست. میتوانم بروم و با زنی بخوابم. به سفری روم. اما قوی ترین حس آدمی ترس است. میز گرد کوچکی کنار صندلی ام است. رویش خودکار و دفتریست. کتاب ها روی هم برجی ساخته اند در غرب اتاق. شرق دری است که بسته است. و این گوشه ی اتاق. گوشه ی وسط،. صندلی یا فکر کنم بیشتر مبلم. در آسودگیِ بیهوده ام می نشینم. می نشینم به دیوار زل میزنم. به بدترین چیز هایی که به ذهنم میرسد فکر میکنم. بدترینش را انتخاب میکنم. با آن مضمون داستانی میسازم یا نمیسازم. مهم نیست. هرجه به ذهنم رسید مینویسم. تا به حال سیصد صفحه نوشته ام. به هزار که رسید تصمیم میگیرم که چکارش بکنم. شغلم عکاسی نیست. نگهبانم. نگهبان چند هکتار زمین و انبار و سیلو و ازین قبیل چیز ها. تنهاییِ بیش از حد لا یعقلم کرده. صدای سگها قطع نمیشود. این اتاق سیاه و سرخ نیز اتاق استراحتم است. تختی ندارم. روی زمین میخوابم. میدانی چه بر سرم آمده اصلا؟ خانه ام آتش گرفت. همسرم مرد. سوخت. خاکسترش را دیدم. من نبودم. من مقصر بودم و هستم، که زنده ام. بعد آن اتفاق رها کردم همه چیز را. خواستم خودم را بکشم. نتوانستم. مدتی هرچه پول داشتم خرج کردم، همه اش را خرج سفر و هتل. فرار میکردم. نشد. بازگشتم به شهر کودکی ام. نگهبان اینجا شده ام. قبل تر ها نگران تباه شدن جوانی و زندگی ام بودم. انگار تباهی زندگی رنج آور تر از تباهی مرگ است. نمیدانم. به هیچ کدام فکر نمیکنم. یا شکست خورده ام یا پیروز شده ام. اما میدانم دیگر جنگی در کار نیست.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 1 ارديبهشت 1398 ساعت: 0:10

صفحه بندی