گفت بنویسم. دلیل دیگری ندارم درین لحظه. و شاید برون ریزد هرچه که جمع شده درین چند هفته ی اخیر. شاید چن سال اخیر. نمیدانم. حس غریب و مظلومی دارم. احساس میکنم در زندانم و روز های عمرم در بیهودگی تلف میشود. تلف میشوم. آجر ها زیر آفتاب دم غروب با افسرده ترین طلاییِ ممکن میدرخشند. و همینحاست که سایه ها سرد میشوند. غروب میشود. تنها. به مانند آخرین پرتوی خورشید. همان آخرینِ کوتاه سرد. قدم های بلندم را بر خاک زندگانی ام میکشم. همه ی انتخاب های اشتباه بوده. هیچ اتفاق خوبی نیفتاده است. دوگانگی جهان شکنجه ام میکند. زجر میکشم و پیر میشوم. پیر شده ام. بخدا زود پیر شده ام. تا جوانی بمیر. این پیری مرگ تدریجیست. صدای گنجشکی می آید. کرختیِ کودکانه ای در تنم میدود. میدوم. نه که به جایی برسم. میدوم که دویده باشم. من بیمارم. بیزارم ازین بیماری.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمیپور